X
تبلیغات
سیندرلا
به نام او که به انسان بیلچه داد تا بکارد نهال آلو و به پیچک فرمود: نرده را زیبا کن...
سلام سیندر لاامید وارم که هر کجای ایران زمینی سلامت و ومو فق با شی.

از طرف سا مان زینی وند

بی وفا کجای اصلا یه کامند هم نمی زاری

با تشکرمدیر وب

۰۹۱۸۹۴۴۰۶۵۱و۰۹۱۸۳۴۴۹۰۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/27ساعت 11:13  توسط عاطفه  | 

سلام سامان جون دلت برای خودم تنگ شده یا برای عا طفه خا نم؟

مدیر وب

سا مان زینی وند۰۹۱۸۳۴۴۹۰۸۶

۰۹۱۸۹۴۴۰۶۵۱

۰۹۱۸۹۴۲۴۶۱۷

۰۹۳۷۰۳۵۳۰۶۵

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/05ساعت 19:29  توسط عاطفه  | 

به اطلاع دوستان گلم اگه کسی می خواد از مدیراین وب با خبر شه با این شماره تماس حا صل فر ماید.

باتشکر.(ج و ج ه ه ک  ر)۰۹۱۸۳۴۴۹۰۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 12:55  توسط عاطفه  | 

واقعا برات متا سفام که این قدر پرروی سامان

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/31ساعت 18:58  توسط عاطفه  | 

سلام سا مان ببین اذیت کنی تمام نظراتی که به صورت خصو صی فرستادی همه رو می زنم روی وب موا ظب باش.عزیزم این وب تو سط خودم هک شده.لزومی نداره دروغ بگم.پسوردش هم به صا حبش نمی دم.فقط مگه تو التماس کنی شا ید.........(سا مان)

    از دست عزیزان چه بگو یم گله ای نیست

                                                             گر هم گله ای هست دگر حو صله ای نیست

  ۰۹۱۸۹۴۴۰۶۵۱(مدیر وب)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/28ساعت 10:30  توسط عاطفه  | 

سلام بر همه دوستان گلم که به این وب سر می زنند امید وارم که حا لتون خوب وخوش باشه؟؟!!

هکر نیستم ولی هکر ها رو دوست دارم

دوستان عزیزی اگه نظری داشتید با این شماره پیا مک۰۹۳۷۰۳۵۳۰۶۵

وبرای تماس با این شماره ۰۹۱۸۹۴۴۰۶۵۱ 

امید وارم که جواب گوی تمام دوستان گلم با شم

ودر پایان مدیر این وب با این وب برای همیشه با ید خدا حا فظی بگیرد

وامید وارم در تمام مرا حل زند گیش مو فق ومئوید باشهانشا الله...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/25ساعت 16:15  توسط عاطفه  | 

 

میروم

اما بدون تو

هنگامی که تیغ در دستم

و رگم در دستانت

خونم جاری

بر جسدم خیره مشو

اشکهایت را به من بسپار  

بر جسم بی جانم

که حال زیر خاک تو را مینگرند

چشمانت چه سنگینند   نازنینم

اشکهایت را به باد بسپار

او  میداند که روحم با تو در پرواز است

؟؟!!راستی

؟ موسیقی لحظات تاریک را شنیده ای

گوش کن

...تیک ...تاک...تی...ک...تا

ومن متنفرم از این آهنگ

اما با آن میرقصم

وزندگی مملو از تیک تاک است

میبینی که تو هم رقصیدن بلدی

نازنینم

پس با من برقص

!!! آری میروم اما بدون تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 19:14  توسط عاطفه  | 

 

! تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

! چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم

!! که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

... و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 18:55  توسط عاطفه  | 


 

به ساعت خیره می شوم...عقربه ها از حرکت باز ایستاده اند و چرت می زنند

گر گرفتهام...کلافه ام...کف دستهایم خیس عرق شده و این موضوع استرسم

...را بیش از پیش می کند

ناخنهایم را مثل کودکی هایم آن وقتها که به خاطر زن و شوهر بازی با پسر همسایه

و بوسه هایی که مدام بر لب و گردنم می نواخت توی اتاق زندانی می شدم

می جوم

...و بغض مثل شیشه خورده راه نفسم را تکه تکه می کند

نمی توانم بنشینم...توان ایستادن هم ندارم

کوچه در تاریکی مطلق به خواب رفته است و تنها صدای جیرجیرک مستی می آید

!که وقیح ترین ترانه ی عمرش را برای ضیافت امشب ما می خواند

ساعت با هر جان کندنی هست خود را به 9 می رساند و مرا بی تاب تر می کند

...به سختی نفس می کشم

یک بار دیگر مقابل آینه می ایستم و سعی می کنم بر خودم مسلط شوم

...تمام برجستگی های بدنم به حالتی اغواگرانه به آینه لبخند می زنند

...موهای پریشانم چشمهایم را بیش از پیش به زخ می کشد

بوی عطرم تمام فضای نیمه تاریک خانه را پر کرده است و من خوب می دانم

!کافیست تنها یک نفس عمیق بکشی تا دیوانه ام شوی

صدای زنگ مرا از افکارم بیرون می کشد

!انگار روحم پیش تر از جسم به سوی تو می آید که من جا می مانم

!آرام دستگیره را فشار می دهم و در با صدای هولناکی گشوده می شود

مثل همیشه مرتب و اتو کشیده با همان لبخند مشمئز کننده ات خیره خیره نگاهم می کنی

در آغوش می کشمت...بی هیچ کلامی

...تنها صدای نفسهای عمیق تو می آید و تپش های نامنظم قلب من

دعوتت می کنم روی مبل بنشینی و خودم می روم تا برایت نوشیدنی بیاورم

اما تو مثل همیشه نخورده مست می شوی و دستهایت را به حالتی خاص

روی رانهایم به حرکت در می آوری و چیزهایی می نویسی که خودت هم

!مفهومش را نمی دانی

بلندت می کنم و به سوی اتاق خواب می کشانمت

!آنجا همه چیز آماده است...نمی خواهم تمام خانه را بوی گند نجاست تو پر کند

لباسهایت را آرام در می آورم  و می ایستم خوب تماشایت می کنم

!آخ که چقدر قبر برازنده ی قامت توست

تو هم لباسهایم را با همان خشونت همیشگی ات بیرون می کشی و با این

!کار دیوانه ترم می کنی

روی تخت کنارم دراز می کشی و شروع می کنی به نواختن بوسه هایی

...داغ که تا اعماق جانم را به آتش می کشد

پیچکی می شوم  به دور لجنزار اندامت و با تمام نفرت روزهای ابری  می فشارمت

؟ناله های تصنعی ام آنقدر مدهوشت ساخته که حرکات مشکوک مرا حس نمی کنی

....!می بینی!تو خیلی بیچاره ای

...چند سالی می شود کارد را برای همین لحظه تیز کرده ام

!الان وقتش است...تو باید همان طور بمیری که من سالها پیش در آغوش تو مردم

ضربه آنقدر با قدرت بر اندامت فرود می آید که تو حتی مجال آخ گفتن را هم پیدا نمی کنی

آرام بر می خیزم و به خون سیاه ودلمه ای که تمام تنت را می بلعد خیره می شوم

هنوز هم توی چشم هایم زل زدی و راحتم نمی گذاری

!اما دیگر نمی توانی کثافت روحت از چشمهایت روی اندامم بپاشی لعنتی

لبهایم را روی لبهای نیمه بازت می گذارم و با دندان پاره شان می کنم

!بوی تعفنت امشب خواستنی ترین عطر دنیاست

دیگر مامان به خاطر بوسه های کثیف تو توی اتاق زندانی ام نمی کند

تا من از ترس خودم را خیس کنم و ناخن هایم را آنقدر بجوم تا خون تمام

...دستهایم را رنگین کند

...می دانم باورت نمی شود...امااین بار را عاشقانه تر برخیز

!!تو مرده ای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 19:7  توسط عاطفه  | 

 

هوس کرده‌ام
امشب
نقاشی کنم

هوس کرده‌ام
جنگلی خاکستری بکشم
که درختانش
وارونه رشد کرده‌اند
و ریشه‌هایشان در هوا معلق است

هوس کرده‌ام
آسمان را سبز
و ستاره‌ها را سرخ بکشم
تا با حال و هوایمان همگون شود

هوس کرده‌ام
خودم را بکشم
که در هوایی آزاد
تنفس می‌کنم
تا ریه‌هام
مملو از عدالت شود

هوس کرده‌ام
تو را بکشم
که به‌سوی‌ام می‌آیی

هوس است دیگر٬
انسان
گاهی هوس دارد
محالات را نقاشی کند

تو ببخش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 18:28  توسط عاطفه  | 


 

خواب چشمهای تو را می دیدم

که نطفه ام را بستند

...در شامگاه واپسین روزهای پاییز


 

...زمان گذشت

اما

ساعت

برای روزهای من

...نمی نوازد بانو


اولین دانه های برف

روی شانه های خدا که نشست

زمین

عروس سپید پوش تو شد

و من

مترسک سیاه پوش مزرعه ی گندم

...میان بهشت


بهار

دمیده شد در کالبد تو

و خدا

دمیده شد در آشفتگی های حوا

...و روزها گذشت


آفتاب که تو را بوسید

من

بی تاب روی تو شدم

این بار

ابلیس هم نیامد

"من،میوه ی ممنوعه را

با هوس هم آغوشی با تو گاز زدم"

جسم مادر دریده شد

و هبوط من

...تکرار لحظه های حوا گشت

!سلام


                        


 

...!تولد نوشت:و اینگونه شد که حوا عاطفه شد و عاطفه حوا

!بغض:کاش یادت نرود...نشکنی دلم را

...بعد نوشت:بیچاره من که بعد تو آواره می شم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 10:49  توسط عاطفه  | 

 

مناجات

 

خدایا گر چه مستم

با تو هستم

با تو مستم

عین هستی

نور مستی

آسمان محسور عشقت

ای طلوع نور هستی

محو نورت عاشقانه

می پرستی

بی سر و سامان خدایا

بی دل وآشفته حالم

بی محبت می ندارم

منتی بر سر ساقی گذارم

لحظه ای مست وجودت

بی تکلف محو نورت

آسمانی در حضورت

خجلت یک قطره نورت

ای عین و شین وقاف عشق

جام جام های زلال و ناب عشق

ای تمام تارو پود وهستی و مولای عشق

نکته دان راز هستی

ای نسیم ناز مستی

تو دانی

هرچه هستم

باتو مستو

باتو مستم

...باتو مستم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 17:29  توسط عاطفه  | 

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

 


بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم


ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 15:24  توسط عاطفه  | 

 

«نا کجا»
خود را بیهوده برای دیدنت می آرایم
به کوچه و خیابان می روم تا تو را در میان کسانی که به من خریدارانه
 نگاه می کنند جستجو کنم
... ای کاش تو را می دیدم
زیر باران تو را خواستم
 اما باران حرف هایم را شست،

؟ اما آیا باران می توان تو را هم از فکر من بشوید

... ای کاش جستجویت می کردم ای خواستنی ترین
زیبای من تو را در کدامین جاده از این جاده های بی انتها بجویم
؟ تو را در کدامین آسمان جستجو کنم
! تو که نمی آیی تا مرا از غم دوریت نجات دهی
! تو را در قلبم یافته ام زیرا تو تا همیشه اسیر این قلب تنهای منی
دوستت دارم ...جان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 15:24  توسط عاطفه  | 

 

! مرا به دیار خود برد

! امید فردایم را کشت

و هر گاه به آن ها منور می شوم

! شیطان میدهد آزارم

!! و من از ابلیس نمی ترسم

این چشمان سیاه تو بود 

!!! بند آگاهیم را برید

این چشمان سیاه تو بود

! اشک ها را درونم تنید

! ! ؟ و من از چشمان تو می ترسم

 

 

آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت

آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند

زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم

لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم

من در می یابم مرگ را

 

 

 شاهزاده ایرانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 14:41  توسط عاطفه  | 

 

 

آی شاخه های خمیده از پاییز زرد 

  آی دستهای لرزان از زمستان زرد 

؟  به کدامین امید در انتظار طلوع خورشید صبور مانده ايد

دستهای زرد پاییز بر گو نه هایم می نشیند 

 ! رخساره ام رنگ می بازد 

 !  اینجا همه چیز از خزان حکایت میکند 

 ؟ کجاست شانه های استواری برای تکیه دادن

 ؟ کجاست آغوشی گرم برای اشک ریختن 

  غروب سرخی می بینم   

؟  چه شد آن همه عشق اساطیری 

آی آدمک های کوکی بی احساس 

  آی دستهای سیاه سرنوشت

   که سنگدلانه می گذرید از کوچه 

 و خلوت سردم را با تزویر گرم می کنید 

 من سزاوار این گلوله های سرد نیستم 

!  آتش درونم از نا امیدی سرد می شود

!   چشم هایم از بی خبری یخ بسته 

؟ قلبم حالا دیگر قندیل یخیست که نمی دانم چرا می تپد 

! نمی خواهم در حصار دروغین آدمک ها غرق شوم 

 خلوت سردم سرشار از نا امیدی میشود  

  در اسارت این جبر سرد می سوزم 

؟ کجاست دستهای گرم آفتاب 

..........؟ کجاست عشق افسانه اي

  من در نا کجا آباد گم گشته ام 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 14:16  توسط عاطفه  | 

 

 

. آرام آرم بر روی آب راه رفتن و ابرها را بغل گرفتن

. در پی نا کجا آباد رفتن

! تنها از طبیعت سکوت را ملتمس کردن

. تنها واژه ایی است که در این لحظه به خاطر دارم

در تنها یی فکر در انزوای قطره گونه ای روی برگ

! در پی چکیدن به نقطه ای نا معلوم

... در این پهندشت که دهانت را می بویند مبادا گفته باشی

... گفته باشی : ای آزادی من تو را دوست می دارم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 14:4  توسط عاطفه  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 13:49  توسط عاطفه  | 

 
 
! خدایا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

. و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

(دکتر شریعتی )

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 13:47  توسط عاطفه  | 

 

 

در جلسه امتحان عشق

! من مانده ام و یک برگه سفید 

یک دنیا حرف نا گفتنی

...و یک بغل تنهایی و دلتنگی

 ! درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

! قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند

و برگه سفیدم

! عاشقانه قطره را به آغوش می کشد

... عشق تو نوشتنی نیست

در برگه ام کنار آن قطره

! یک قلب کوچک می کشم

. وقت تمام است

... برگه ها بالا

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 10:50  توسط عاطفه  | 


 

 دختر نگاهي به پسر کرد و گفت:

 حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم

 پسر با بي ميلي قبول کرد

دختر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...

بعد به پسر گفت حالا تو آرزوتو بگو

پسر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت:

کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...

وقتي چشماشو باز کرد دختر رو نديد

 فقط

 چند تا حباب رو آب ديد

!!!


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 15:4  توسط عاطفه  | 

 

در سردي يک غروب دل تنها شد

             بعد از تو تمام شهر بي فردا شد

   من بيشتر از من به تو وابسته شدم

 تا عشق به جرم پاکي اش رسواشد  

                 وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت

  پرواز به شکل تازه اي معنا شد

در آتش عشق تو ببين سهم مرا

               تو رفتي و دود از دل من بر پاشد 

   اين درد، عجيب لحن تندي دارد 

                  چون مشت تو بد جور برايم واشد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 15:53  توسط عاطفه  | 

من مست و خراب ازمی جانانهُ عشقم

 

قصه ها بر من گذشت تا بدونم کیستم

سرگذشتم هر چه بوده من پشیمان نیستم

 یه زمان عاشق وگاهی توی آغوش هوس

هرچه بوده همه انتخاب من بوده وبس

 گاهی سرشارازحقیقت گاهی مغلوب گناه

 هرچه هستم وتوفقط من را برای من نخوان

من اگرمریم پاکم یاکه یک گیاه هرز

 عشق من بیا با باورهای من عشق بورز

 من از احساساتم و تو پر از احساسی مگه میشه قلبمو نشناسی

؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 15:21  توسط عاطفه  | 

 

 

چرا؟

چرا نمی زاره؟

چرا نمی زاره تمومه عشقمو نثارش کنم؟

چرا نمی خواد منو تو آغوشه خودش بپذیره؟

چرا نمی زاره تو آغوشش آرامش بگیرم؟

آرامشی که از وقتی چشماش شد تاریکیه شبم 

ازم گرفته شد

از اون روز تا حالا رنگه آرامشو ندیدم

نمی دونم به چه زبونی بگم

حاضرم تمومه زندگیمو بدم

فقط

فقط لحظه ای بوی تنشو حس کنم

هنوز عطره تنش باهامه

وقتی یادش میافتم احساس می کنم عطره تنش داره میاد

میاد و منو با خودش میبره

میبره به جایی که بهش میگن دیار عاشقی

ولی اون نمی خواد با من بیاد

چرا؟

...

...

 

 

 

گناهم چیست جز عشقت؟؟؟

؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 17:19  توسط عاطفه  | 

 

 

 Click to view full size image

 

تو خراب من آلوده مشو

 

نمي دونم از چي و چطور بگم ولي فقط دلم مي خواد بگم

چند وقتي ميشه احساس ميكنم تو اين دنيا اضافيم

هيچكس دوستم نداره

براي هيچكس مهم نيستم حتي خودم

خواستم براي يه نفر كه با تمام وجود دوستش داشتم

دردمو بگم

گفت :

من خودم آخر دردم

آخر درد

آخر درد

فقط اون مي تونست آرومم كنه

ازش خواهش كردم

كمي از آرامشش رو بهم بده

ولي

بازم دريغ كرد

كاش ميدونست

ميدونست

فقط اون دليل بودنمه

نخواست باور كنه ديوونشم

مغرور بود

از هواي دلم بهش گفتم

گفت من گوشم از اين حرفا پره

بازم دردمو ريختم تو خودم

به اين كار عادت كردم

با دردام خو گرفتم...

چند روز پيش كه كم اورده بودم

نفسم پيروز شد

جام زهر رو سر كشيدم

ولي

ولي بازم

خدا نخواست از دردام رها بشم

اي خدا

چرا؟

چرا؟

چقدر بايد درد بكشم

به چه زبوني بگم كم اوردم

ديگه طاقت ندارم

ديگه پوستم كلفت شده

اشكم در نمياد

فقط از درون داغون ميشم...

 

اي آخر درد

درد منو بفهم

اي آخر درد

اي آخر درد

دردمو بفهم

بفهم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 16:8  توسط عاطفه  | 

 

 Click to view full size image

 

هر كسي آمد به بخت زشت ما خنديد و رفت

 

هر كه آمد تكه اي از مهر ما بلعيد و رفت

 

خواستم خود را به تيغ مرگ بسپارم شبي

 

نوبت مردن كه شد يار آمد و رقصيد و رفت 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 12:50  توسط عاطفه  | 

اشكي تنها از مهريز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 12:45  توسط عاطفه  | 

 

 

فقط برای تو می نویسم

 

تو که همه وجودمییییییی

 

با تمام وجذت بخون...

 

 

هستی

 

آنقدر محو تماشا و در کنار تو بودن هستم 

 

که از گذر سریع لحظات غافل می شوم

 

دوست دارم

 

این لحظات کنار هم بودن

 

را تا بی نهایت ادامه دهم...

 

وقتی هستی همه چیز "تو" می شود

 

 و من سراپا چشم

 

نمیدانی... نمیدانم..

 

 هیچ کس نمی داند  که چه قدر عاشقت هستم

 

چه قدر برای کنار تو بودن پرپر میزنم

 

چه قدر همیشه نگرانت هستم

 

همیشه چشم به راهت هستم

 

خدایا کی این هجران را پایان میدهی؟

 

خدایا این عشق پاک را از ما مگیر

 

هر روز بر این عشق فزونی بخش

 

و آن را شعله ور تر کن...

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 12:59  توسط عاطفه  | 

 

 

tifooses.coo.ir

 

 

سیب،

 

گندم،

 

یا شاید حتی جعبه ی پندورا.

 

فرقی نمی کنه!

 

مهم اینه که مردها حتی

 

 تو افسانه هاشون هم شهامت پذیرفتن

 

چنین جرم زیبایی رو ندارند!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 10:26  توسط عاطفه  | 

 

 

 

چه زیباست نوشتن 

 

 وقتی میدانی او میخواند...

 

چه زیباست سرودن 

 

 وقتی میدانی او میشنود...

 

و چه زیباست دیوانگی

 

به خاطر او 

 

 وقتی میدانی او میبیند. . .

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 9:57  توسط عاطفه  |